واژگانش شرح حالند، بیشتر از یک داستان، بیشتر از یک نوشته ی استخواندار و دارای ابتدا و انتها. او با واژه، با عبارت، با شعر، دل تنگی اش را می گوید، خاطره ای تعریف می کند، حادثه ای را شرح می دهد، و ما را می گوید.
باید در واژگانش دقیق شد، که بدانی چه می گوید، چه نیاز دارد، چه شده،... ؟
نمایش پستها با برچسب فائز. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب فائز. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه
واژگان
۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سهشنبه
تنها نشستم توی خانه. خواهرم بالاست. آب گذاشتم برای چای. کمی اینترنت گردی کردم.
وقتی هم آمدم خانه، دلم برایت یک ذره شده بود. زود به تو پیام دادم که رسیده ام و سریع لپ تاپم رو روشن کردم. دیدم که نیستی. پیام دادم. آمدی نت. شروع کردیم به حرف زدن. در مجاز آغوشت را خواستم و شانه مردانه ات را، که تقدیمم کردی.
بعد کمی حرف زدیم. از اینور و آنور صحبت کردیم. از دیدار چند تا از دوستانم برایت گفتم. بعد از کارهایمان تعریف می کنیم، در این سه چهار ساعتی که تعریفی نداشتیم و فقط با اس ام اس ها از مکان یکدیگر باخبر بودیم.
بعد تو برایم یک عکس خصوصی شیر می کنی، یک عکس زیبا، از آن آلبالوهای حیاط تان را فقط برای من شیر می کنی. من هم وقتی فهمیدم خصوصی است، خواستم صمیمی بازی و شیطنت درآورم که سرم به سنگ خورد ! :دی
بعد هم تو نشستی به اخبار خواندن. نگفتی که، اما لابد همین است. وقتی سکوت می کنی، داری گودر می کنی. من هم سکوت می کنم. هر چند خیلی دلم می خواهد که با تو حرف بزنم. دلم می خواهد شیطنت کنم، دلم می خواهد عاشقانه بازی درآوریم، قربان صدقه ام بروی، قربان صدقه ات برومف باز تو به هیکل من بخندی و دوتایی قهقهه بزنیم. اما وقتی که یک مرد سرش به روزنامه خواندن یا دیدن اخبار تلویزیون گرم می شود، نباید مزاحم شان شد و سر به سرشان گذاشت.
من هم گفتم در این فاصله که اقا سرشان به کار خودشان است، ما هم کمی درد دل کنیم با این صفحه ورد.
۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه
چشم های مان
سوار ماشین می شود. بعد از ظهر خردادی، گرم و آفتابی است. عینکم هم در کیفم خورد شده و شکسته و هنوز عینک جدید نگرفته ام. از خیابان ِ اصلی می پیچم به خیابان فرعی. شیئی در هوا، در مقابل چشمانم، تاب می خورد. تا به خود بیایم، راست می آید و در پلک زیرین چشم چپم می نشیند. چشمم به سوزش می افتد. نمی توانم چشمم را باز نگه دارم. خیابان باریک است. ماشین از روبرو می آید. ماشین هایی هم تک و توک کنار ِ خیابان پارک کرده اند و مسیر عبور را تنگ کرده اند.
سعی می کنم اهمیتی به چشم ِ زخمی ام ندهم و به رانندگی ادامه دهم. با همین وضع تمام خیابان باریک را طی می کنم. اما دیگر قابل تحمل نیست. چشم راستم هم درد گرفته، اشک می ریزد و می سوزد. کنار خیابان سایه کوچکی می بینم. سایه درخت توتی است که کنار خیابان کاشته شده. نگه می دارم. چشمانم را می مالم. با دستمال کاغذی سعی می کنم شیء مزاحم را از چشمم خارج کنم. بعد کمی چشمانم را می مالم، آرام. چند دقیقه چشمانم را روی هم می گذارم.
یکی دو دقیقه بعد، چشم باز می کنم. هنوز کاملن خوب نیستم. اما بهتر است و حداقل می توانم خیابان ها و ماشین ها را واضح ببینم. از این که با آن وضعیت خیابانی را طی کرده باشم، به وحشت می افتم. نمی دانم چه طور جرات ِ این کار را پیدا کردم.
ماشین را روی دنده می گذارم و فرمان را به سمت وسط خیابان می چرخانم. به سمت ِ خانه راه می افتم.
***
به محض رسیدن به خانه، پیام تو هم می رسد. تو هم همان وقت از دکتر آمده ای، از چشم پزشکی.
۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه
هم راه و جدی
"جدی" بودن صفت خوبی است در زندگی. از آدم های جدی خوشم می آید. تصمیم که می گیرند، پای حرفشان می ایستند. تا آخرش همراه و هم گامت خواهند بود. آدم های جدی، این قدر مطمئنند که می توانی تا آخر ِ راه به شان تکیه کنی.
راه، مهم است. باید بدانی چه می خواهی، که بدانی کدام راه را انتخاب کنی، که بدانی چه کسی را هم راه ِ خود کنی، که بدانی چه کسی را هم راه شوی، که در این راه جدی و مصمم باشی.
خوش حالم با مردی هم راه شده ام که هم راه می داند و هم جدی است.
۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه
خلاصه گویی هایم
بعد من الان اشکالی پیدا کرده ام. این روزها من، قادر به تعریف ِ حوادث نیستم. نمی توانم بیان کنم و توصیف کنم. نمی توانم بیایم و بنشینم و قشنگ بگویم که چه اتفاقی افتاد، از اول چه طور شروع شد ، بعد در طول ماجرا چه حوادثی به ترتیب روی داده و مثلن چه اتفاقاتی از قبل وجود داشته که به این داستان مربوط می شود. و حتا نمی توانم نتیجه گیری کنم و انتهای داستان را تعریف کنم. انگار که دچار ِ خلاصه گویی شده باشم. خلاصه می گویم و خلاصه می نویسم و خلاصه جمع می کنم.
بیشتر از چند وقت اخیر ، نشسته ام پای کتاب های درسی و کاغذها و مقاله هایم. همه را دور ِ خودم پخش و پلا کرده ام و سعی می کنم از میان ِ جمله های بی شمار و گاه کم و حتا نایاب ، جمله ها بسازم و کاغذها پر کنم. خب این وسط تشویق های ِ تو هم هست ، حتی تهدیدهایت. این را بگویم، برای ما که عاشقیم، تهدید و تشویق می تواند اثر نسبتن برابری داشته باشد. تشویق و تهدید هر دو یعنی توجه داشتن، یعنی "حواسم هست به کارهایت" ، یعنی که تنها نیستی و همراه داری، و من این تشویق ها و تهدید هایت را به جان می خرم.
۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سهشنبه
می دانیم
آلبوم آرامی است. هنوز صدای سالار خان نپیچیده در اتاقم. خب اگر تو نگفته بودی ، من هم نمی دانستم که سالار خان هم قرار است که بخواند. گفتی "تبریز در مه" گوش می دهی ، گفتم چیست ، گفتی سالار خان هم می خواند. تا اینجا تنها موسیقی بی کلام آرامی را شنیده ام که گوش و دلم را می نوازد.
دو سه روز می شود که اینجا ننوشته ام. کمی تنبلی، کمی ندانم کاری از نوع نوشتن ش، کمی هم دوری از تو، توان نوشتن و حس نوشتن را از من گرفته بود. امروز هم خیلی کار کردم، تقریبن دور بودم از تو. بعد از چندین روز تعطیل، کار و بعدش دانشگاه تا سر ِ شب. بعد هم مهمان داشتیم و حالا هم تو رفته ای بیرون.
می دانی
بگذار فردا برایت بگویم از آن چه می دانی، می دانم، می دانیم.
۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه
می دانی ...
این خوب است. این که تو زودتر از همه می فهمی. این که تو قبل از هر کلامی که بر زبانم بیاید، متوجه می شوی که چیزی شده یا نشده، که عادی هستم یا نیستم. من این عاشقانه های بی پایان، این درک شدن های تمام نشدنی را دوست دارم. من آن دستان نوازش گر را، که پیش از اعلام نیاز، بر من فرود می آیند، مرا در بر می گیرند و گرما می بخشند، دوست دارم. من آن نگاه جستجوگر را ، که دقیق هستند و موشکافانه به عمق وجودم نفوذ می کنند می خواهم. واژه هایت، که ناب ند و پر امید، که لبریز ند از شور عشق، که داستان زندگی می سرایند، که مرا پر می کنند از احساس ِ امنیت، که روشنایی می بخشند به تاریک و روشن های ذهنم، من آن واژه های پر مهر و بارانی ِ تو را که به من تعلق دارند ، می پرستم.
۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه
13
می نویسم سیزده. در فایل خودم، نوشته هایم اسم ندارند. نوشته هایم را به شماره می شناسم. سیزده، برایم نحس نیست. در آستان ِ تو ، همه اعداد مقدس ند. و این سیزدهمین نوشته ای است که در حال ثبت شدن است، از من به تو و برای ِ تو.
می دانی، از این که ساعت های زیادی در روز را با تو می گذرانم راضی ام. این فاصله دوری که هست باید یک طوری جبران شود. به عقیده ی من، نه برای گذشتن وقت و صرفن لذت. من به شناخت اعتقاد عجیبی دارم و فکر می کنم هر چه بیشتر با هم باشیم و وقت بگذرانیم و تجربه های مختلف داشته باشیم و حرف بزنیم، برایمان بهتر است. خوب است که حالا بدانیم که با هم چه رفتاری داشته باشیم، چه واکنش هایی نشان دهیم، چه چیزهایی دیگری را خوش حال می کند و چه چیزهایی ناراحتش.
۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه
دلم هم بعضی ساعت ها تنگ می شود. این قدر که فقط به عکس هایت خیره می شوم. بیشتر از همه آن عکسی را دوست دارم که خودم با گوشی ام گرفتم، وقتی که در پارک نشسته بودیم. روی نیمکت، من هم کنارت نشسته بودم. بعد روبرویت خم شدم. به صورتت نگاه کردم. بعد گفتم که چرا من از تو عکس نداشته باشم. موبایلم را روبروی صورتت گرفتم. کمی کادر را جابه جه کردم تا فقط تو در عمس باشی و عکس انداختم، از صورتت. بعد نشانت دادم. گفتی که چه چاق افتادی ( خب چاق هستی :دی ). صورتت و گونه هایت تپل افتاده بود. بعد من دوباره روبرویت ژست گرفتم. کمی بیشتر روبرویت قرار گرفتم. تو لبخند زدی و من آن صحنه را ثبت کردم.
ما با خیال رویت
تو که می روی که پیاده بروی، با مادر. من هم می نشینم که کمی حرف بزنم با مادر، به سراغ بچه گربه های حیاط هم می روم و بازی می کنم. گاه گاهی هم خیالت در میان ذهنم به بازیگوشی مشغول می شود. نمی دانم این من هستم که به تو سر می زنم، یا تو هستی که در خیال ِ من سرک می کشی.
***
تو می گویی در خرداد عروسی می گیرم. هوا خوب است. من می گویم آذر ماه یا دی ماه خوب است. توی می گویی هوا سرد است، نمی شود عکس گرفت. من می گویم بهتر هم هست. عروس پالتوی سپید می پوشد با یک کلاه سپید و تور سپید بر آن. می تواند حتا گل خوش بوی یخ به دست گیرد. بعد تو می خندی. من هم می خندم.
۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه
خاطره های همیشگی مان
ساعت ها هم که حرف بزنیم، خستگی به تن مان نمی آید. حتا انگشتان مان از تایپ کردن خسته نمی شود. صدای مان از حرف زدن نمی گیرد. همیشه هم حرف داریم برای گفتن.
چه قدر لحظه لحظه خاطرات دو روزه مان را مرور کرده ایم. بعد من گفته ام که کاش آن وقت دستت را رها نمی کردم، کاش در مترو نمی ترسیدم، کاش ... . و تو جلوی کاش گفتن هایم را گرفته ای. تو به من گفته ای که به عقب بر نگردم و خودم را سرزنش نکنم. گفته ای که در لحظه، بهترین کار را کرده ام. گفته ای که در آینده لحظه های بهتری خواهیم داشت.
در مترو هم که بودیم، و من گاهی می ترسیدم، بارها تاکید کردی که " با من از هیچ چیز نترس" ، و من هر بار به احساس امنیت شدیدی دچار شده ام. تاییدها و تاکید هایت، و رفتار مطمئنت ، مرا به آرامشی عمیق دعوت می کند، آرامشی که در آن حل می شوم. آرامشی که تا به حال در زندگی ام ندیده ام.
بعد از من می گویی که سخت می گیرم و از تو که ساده می گیری و می گویی این بد نیست که من سخت می گیرم. اما می خواهی که در رابطه مان، همه چیز را به دستان تو بسپارم. و من تاکید می کنم که همه چیز را با هم حل می کنیم، هر کس سهم خود و با توجه به توانمندی های خود.
*****
محبوبم، آسمان زندگی ام با تو رنگی دیگر گرفته. دیگر از آن آبی که گاهی تیره تر می شد و گاهی روشن تر اثری نیست. آسمانم آبی هم دارد، اما رنگ غالب ِ آسمانم "رنگی" است. آسمانم یک رنگین کمان بزرگ است. هر لحظه اش با تو یک رنگ است، یک شور است. آسمانم بیشتر آبی ِ آرام است و زرد و نارنجی و قرمز، سبز و سپید، صورتی، یاسی، بنفش، اصلن هر رنگی که فکرش را کنی. آسمانم با آسمان تو یکی شده و رنگین. و من عاشق این رنگین شدن ِ آسمان های مان هستم. فکری به ذهنم رسیده، آسمان ِ چندم بهشت بود؟!!!
محبوبم، آسمان زندگی ام با تو رنگی دیگر گرفته. دیگر از آن آبی که گاهی تیره تر می شد و گاهی روشن تر اثری نیست. آسمانم آبی هم دارد، اما رنگ غالب ِ آسمانم "رنگی" است. آسمانم یک رنگین کمان بزرگ است. هر لحظه اش با تو یک رنگ است، یک شور است. آسمانم بیشتر آبی ِ آرام است و زرد و نارنجی و قرمز، سبز و سپید، صورتی، یاسی، بنفش، اصلن هر رنگی که فکرش را کنی. آسمانم با آسمان تو یکی شده و رنگین. و من عاشق این رنگین شدن ِ آسمان های مان هستم. فکری به ذهنم رسیده، آسمان ِ چندم بهشت بود؟!!!
۱۳۹۱ خرداد ۹, سهشنبه
شیرینی یک دیدار
از گودر، شعر جدیدت را خوانده بودم. پر بود از دل تنگی، و تب. غصه در دلم نشست. کمی هم نگران شدم. می دانستم که این احساس، این تب، بیمارت کرده. خواستم تماس بگیرم، گفتی که چند دقیقه صبر کنم تا بیایی نت. کمی بی قرار بودم. صبری که گفته بودی، به نظرم طولانی آمده بود. از طرفی داشتم فرم هایم را بررسی می کردم، برای آقای رییس که رفته بود خانه، که آماده شود و برای جلسه برود تهران. تو زنگ زدی، گفتی که میایی نت. آمدی نت. بوسه ای و سلامی کردی. تلفن زنگ خورد، مدیرم بود. صدایش استرس داشت. نفس نفس می زد.
- خانمم حالش بد شده. برده اندش بیمارستان. من دارم می روم بیمارستان. بچه ام به دنیا میاد. شما باید بری تهران.
- من که نمی توانم مهندس.
- من زنگ می زنم، بهت می گم که چه کار باید بکنی !
و همان وقت برایت پیام گذاشتم که دارم می آیم تهران. ساعت 11 صبح بود. همه چیز با چنان سرعتی طی شد، که خودم هم نفهمیدم. فقط ساعت سه بود که به تو پیام دادم که دارم می روم فرودگاه. گفتی که بیایی دنبالم؟ گفتم که زیاد که نمی توانیم با هم باشیم، راه ِ تو هم طولانی است. گفتی که می آیی.
در هواپیما، همه فکر و ذهنم رسیدن بود. کنارم، سه مرد ِ عرب نشسته بودند که سرشان به کار خودشان بود و فارسی نمی دانستند. من هم "داستان" می خواندم، شاید که همین یک ساعت باقی مانده، زودتر بگذرد.
پرواز نشست و من همکاران ِ همراه را پیچاندم و تو را از آن طرف شیشه های گیت دیدم، با تیشرت سفید و شلوار جین ت. بعدش همراهی تو بود، تا رساندن م به خانه، و دیدار چند ساعته فردایمان، که بماند.
حالا، با خاطره های جدیدم خوشم. با یاد ِ تو، با بازی ِ دستانم در دستان ِ تو ، با شیطنت ِ چشمانم در چشمان ِ تو ، با ایستادن ِ قامتم در کنار ِ قامت ِ تو . با حضور ِ تو شادم.
۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه
هر کاری که می کنیم، با هم ...
خب می دانی که بی تو، نه پلاس معنی دارد و نه نت و نه هیچ؟! دیروز که صحبت می کردیم، گفتی که می خواهی پلاس را کم کنی، من هم گفتم با هم. بعد تو به من خندیدی و گفتی که من یک روز پلاسم را بستم و بیشتر از آن طاقت نیاوردم و من معتادم. بعد کلی خندیدیم و از من انکار و از تو اصرار. اما جدای از این خنده ها، شک نکن، که اگر بخواهی با هم کم می کنیم، اصلن با هم ترک می کنیم حتا ! خب اینجا ، وقتی تو نباشی، یک چیز عظیمی کم دارد.
خب الان تو خوابیده ای. مقداری مریض بودی. گفتی که سردرد داری و تب. شاید هم که فکرت زیادی مشغول بوده. من هم زنگ نمی زنم. فهمیده ام که از عادت های خوابیدنت این است که اگر بیدار شوی، دیگر خوابت نمی برد. من هم دلم نمی آید بیدارت کنم. اصلن بخوابی و استراحت کنی بهتر است. من هم کمی اینجا پلکیدم اما جایت خیلی خالی بود. زودتر خوب شو، هر کاری که می کنیم با هم.
دغدغه کوچک ما
نگرانی و دغدغه ات را می بینم. تکاپوی شبانه روزی ات را متوجه می شوم. راستش می دانم که روز به روز بیشتر در فکر فرو می روی. حتا وقتی نمی بینمت، بی آن که صدایت را بشنوم، متوجه می شوم. به تو نمی گویم، وقتی که از جایی سراغ کار می گیرم. دلم می خواهد وقتی به تو بگویم که خبر خوشی داشته باشم.
دلم می خواهد همین روزها، همه دغدغه ات بر طرف شود. به تو ایمان دارم و می دانم که این ها مانع نیستند، این ها راه هستند که تو و من می پیماییم شان.
محبوبم، همین بودنت، یعنی وجود دل گرمی. آن مشکل کوچک را هم با کمک هم حل می کنیم.
۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه
محرمم
" من محرمتم. از حرفات سوء استفاده نمی کنم. "
این جمله را می گویی و می خواهی که همه حرف هایم را به تو بگویم. از روز اول همین را خواستی. اصلن اولین شرط و قراری که با من گذاشتی، همین بود. از همان روز، بیشترین حرف ها را با تو گفته ام. البته این را بگویم، از روزی که آمدی، دردهای دل ِ من نصف شده اند، حتا کمتر از نصف. اما همان دردهای اندک روزمره، همان دغدغه ها، همان حرف های کوچک را که ممکن است جمع شوند و بغض شوند، در حضورت زمزمه کرده ام.
می دانی که شک می کنم. می دانی که تا با قاطعیت حرفی را بزنم، طول می کشد. اما از توجه ات به حرف هایم، از سخت گیری های ناشی از حساسیتت، از گوش دادن های با توجه ات و اظهار نظرهایت، و تصمیم گیری هایت و هم دلی هایت، آرام می گیرم. همیشه راهی داری برایم. همیشه خوب می دانی چه باید کرد. همیشه خوب درک می کنی شرایط را. همیشه و در هر حالتی پذیرای حرف هایم هستی.
می دانم که یک روز باید این مسئله را باز کنم. باید به همه مردها توضیح بدهم، که یک زن، دقیقن چه می خواهد که آرام بگیرد. و به همه زن ها که تا به حال تجربه اش نکرده اند، نشان دهم که آرامش می تواند وجود داشته باشد و طعمش "این شکلی" است. دقیقن همین شکلی که من دارم می بینم، دارم حس می کنم. اصلن یک روز، کتابی می نویسم، از تو، از این طوری که با من هستی. یک روز تو را، تجربه دوست داشتن تو را، مرا ، به دنیا تقدیم می کنم. باشد که بدانند، دل ِ یک مرد می تواند همین قدر وسیع باشد و آفتاب وجودش همین قدر گرمت کند.
۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه
ورزشکاران !
چه باید می شد که من، بعد از مدت ها، حرکتی به تن بدهم و برنامه ریزی کنم برای ورزش کردن؟! همین باید می شد که دیشب شد! در این چند روز که مدام می گفتم می خواهم کمی لاغر کنم، دیشب به این نتیجه رسیدی که لاغری لازم ندارم، کمی پهلو آورده ام. خب من هم طبیعتن به روی خودم نیاوردم حرف دلم را که " آقا یعنی چی که پهلو آورده ام" !!
دیگر این که ما هم غرورمان جریحه دار شد و با پشتیبانی آقا، از همین امروز شروع کردیم به ورزش منظم ! برنامه منظمی تنظیم کرده ایم که هر روز دقایقی روی تردمیل به ورزش هوازی ِ دو و راه رفتن بپردازیم. رژیم هم قاعدتن نباید نیازی باشد. چون وزن اضافه که ندارم. هدف مرتب کردن (!) اندام است که با حمایت آقا و تلاش خودمان انجام می شود.
عکس هم می گیریم که متعاقبن و در صورت نیاز ارائه دهیم، مثلن قبل و بعد از عملیات تنظیم هیکل !
نیمه شبی ...
بعد اولش نشستیم به حرف زدن، پای نت. نمی دانم چند ساعت حرف زدیم. اصلن این بار بگو، چند ساعت حرف بزنیم خوب است؟! چند ساعت باید حرف بزنیم که از هم خسته شویم؟! بعد با یک تصمیم منطقی بلند شدیم که برویم و بخوابیم. گفتیم به خودمان رحم کنیم و کمی به بدنمان و روح مان استراحت بدهیم. خاموش کردیم و رفتیم در رختخواب و تلفن هایمان به گوش. اما حرفی که از خواب نبود. این قدر خندیدیم، که من رسمن صورتم درد گرفته بود. پیشنهاد داد که برگردیم نت. آمدیم نت، پلاس را باز کردیم. کسی نبود. ساعت از سه نیمه شب گذشته بود. یک ساعتی نشستیم، حرف زدیم و در کنار هم عکس و نوشته دیدیم و خواندیم. شب خوبی بود.
پی نوشت- خب ادبی ننوشتم. این فقط برای ثبت یادگاری از شبی از زندگی مان بود.
پی نوشت- خب ادبی ننوشتم. این فقط برای ثبت یادگاری از شبی از زندگی مان بود.
۱۳۹۱ خرداد ۲, سهشنبه
پلاس ی که ترک می کنم !
به قول تو، استخوان هایم درد می کند. خب آنقدرها هم کار ساده ای نیست. تمام وقتت را در پلاس بگذرانی، بعد یکهو تصمیم بگیری که بیرون بیایی. ما هم که همگی معتاد!! خب آدم استخوان درد می گیرد، وقتی که نزدیک به بیست و چهار ساعت باشد که نوتیفی ندیده باشد و پلاسی نداشته باشد. حق نمی دهی به من؟!
منظورم این نبود که پشیمان هستم. دوستانم را دوست داشتم. اما می دانم که اگر الان پلاس داشتم، درست همین ساعت ها، وقتش بود که بغض کنم. بغض هم که به گریه می انجامید و یک شب دیگر خراب می شد. نمی دانم چند شب همین داستان را داشتیم.
خب حالا چند شبی به خودمان فرصت می دهم. من به خودم، تو هم به خودت کمی فرصت بده. اصلن بیا کمی آرام تر باشیم. اصلن چند شبی شتاب را کنار بگذاریم. دیر که نمی شود. چند روز که هزار روز نمی شود، که سال نمی شود. بیا و اجازه بدهیم این جریان، به شکل طبیعی خودش پیش برود. زمانی در سراشیبی بوده، یا سر یک پیچ، شتاب داشته. می آیی این بار مسیر مستقیم را در آرامش بگذرانیم؟ این قدر آرام که فقط من باشم و تو، و تعدادی از دوستان نزدیکمان. بیا این چند روز، بی تاثیر از مجازستان، مثل دو دوست خوب و صمیمی، یکدیگر را همان طور که هستیم تجربه کنیم.
برایم شعر بگو
برايم شعر بگو. از آن شعرها كه مرا باران ش مي خواني، كه بوسه باران م مي كني. از آن شعرها بگو كه برگرفته از جان مي باشد. برايم شعر بگو. از آن شعرها که ته دلم ضعف می رود و خوشی می زند زیر دلم.
شعرها را خصوصی برایم بفرست، با یک پیام کوتاه، به شماره تلفن همراه شخصی ام ، همان کاری که یک ساعت پیش کردی، 2 ساعت پیش، چند ساعت پیش حتا. می دانم تو بیشتر از هر کسی می خواهی که فریاد بزنی، اما حالا که نمی شود، حالا که از فریادت دل گیر می شوند، برای ِ من فریاد بزن. من فریادت را می خواهم، فریادت شادم می کند.
اشتراک در:
پستها (Atom)